تبليغاتX
صدای سکوت

بالاخره ما هم سرکار رفتیم! یعنی شاغل شدیم. البته قبل از این هم به شغل شریف خانه داری مشغول بودم. اما چند روزی است به لطف یکی از دوستان(که خواست نامش فاش نشود!) در شرکتی آموزشی به کار برنامه ریزی مشغولم و به همین دلیل نتوانستم وبلاگ را به روز کنم. پیش از این هم کارهای پراکنده ای داشته‌ام که بیش از همه تدریس را پسنديدم، به ویژه در رشته خودم؛ فیزیک. اولين بار هم در قم و در يك دبيرستان غيرانتفاعي فيزيك درس دادن را تجربه كردم. بماند که با چه وضعی و بعد از چند ماه گزینش ام تایید شد(یک گزینش کاملا سیاسی، غیر علمی و تنها با تکیه بر بحث ولایت فقیه).

به هر حال اين روزها از صبح تا ظهر به كار برنامه ريزي مي‌پردازم. فعلا كه خوشم آمده تا ببينيم چه مي‌شود. اميدوارم هيچ زني با داشتن توان كاري، انرژي‌اش را در شغل شريف خانه‌داري هدر ندهد.

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 8:15  توسط سیده زینب بحرینی  | 


امروز براي پي‌گيري پرونده يكي از بستگان، سر از "بنياد شهيد و ايثارگران استان فارس" درآوردم. اين بنياد در شيراز ساختمان نوسازي دارد كه گويا بيش از يك ماه از افتتاحش نمي‌گذرد؛ به همين دليل هنوز عبور و مرور كارگران در آن ديده مي‌شود. طبيعتا كارمندان نيز هنوز آشنايي چنداني با محيط ندارند و مدام مراجعه‌كنندگان را از اين اتاق به آن اتاق مي‌فرستند. خلاصه سردرگمي درچهره همگان پيداست. محل ساختمان هم در شلوغ‌ترين و در عين حال مركزي‌ترين نقطه شهر يعني روبه روي استانداري است و توقف در اين محل براي كساني كه با وسيله شخصي به اين مكان مراجعه مي‌كنند تقريبا محال است. نه پاركينگ و نه كارت پارك، هيچ‌يك در آن حوالي ديده نمي‌شود.

 در كنارفيزيك ساختمان، كه با همه زيبايي‌ و نوسازي‌اش به دل نمي‌نشيند، فضاي حاكم بر روابط كارمند و ارباب‌رجوع هم دست كمي از آن ندارد. با توجه به استفاده‌هايي كه حاكميت از نام شهدا مي‌كند، انتظار داشتم با كارمنداني مواجه شوم كه بي هيچ منت و در كمال تواضع شنونده و مجري دستورات خانواده‌هاي شهدا و جانبازان باشند. اما متاسفانه در مدت كوتاهي كه آنجا بودم با صحنه‌هايي مواجه شدم كه هرگز انتظارش را نداشتم. وضعيت جسمي برخي از جانبازان بسيار دردناك بود، اما از آن دردناك‌تر رفتار سرد برخي كارمندان با آنها و گاه خانواده‌هايشان بود. مادري را ديدم كه براي اينكه فرزند جانبازش تحت حمايت بنياد بستري شود، التماس مي‌كرد اما هر چه بيشتر مي‌گريست كمتر جوابي مي‌شنيد. زني را ديدم كه براي گرفتن ويلچر براي همسر جانبازش ماه‌ها بود دوندگي كرده و هنوز موفق نشده بود. ديگري را ديدم كه براي افزايش درصد جانبازي شوهرش آمده بود تا با اضافه دريافتي ناشي از آن شكم خانواده‌اش را سير كند؛ اتاقها را يكي يكي سر مي‌زد، دست آخر هم بي‌آنكه نتيجه‌اي بگيرد، ‌ديدم گوشه‌اي نشسته و گريه مي‌كند. در كنار اينها عده‌اي سودجو را هم ديدم كه برسر زمينهايي كه از بنياد گرفته بودند دعوايشان شده بود يا ... .

خيلي دلم گرفت از اين همه نفاق و تزوير، از اين همه شعار،  از اين همه استفاده ابزاري، از اين همه بي‌شرمي بعضي از مسئولان و از اين همه مظلوميت بعضي از اين خانواده‌ها. بعد با خود گفتم تازه اينها كه ديدي دست و پايي براي مراجعه به چنين سازمانهايي دارند؛ نمي‌دانم آنها كه فراموش شده‌اند يا آنقدر عزت نفس دارند كه حاضر نيستند پا به اينجا بگذارند، تا چه اندازه و تا كي بايد با تركش‌هاي جنگ دست و پنجه نرم كنند.

 با اين همه بايد از زيباترين صحنه‌اي كه ديدم يادي بكنم. كارمند مسني كه براي تك تك مراجعه‌كنندگان‌اش از جا برمي‌خاست و در كمال بي‌ادعايي به امورشان رسيدگي مي‌كرد. به خودم قول دادم كه براي تشكر از ادب‌اش حتما يادداشتي درباره آنچه ديدم بنويسم و يادي از او كنم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 20:59  توسط سیده زینب بحرینی  | 


مي‌گويند آمار مطالعه در ايران بسيار پايين است. الحق كه راست مي‌گويند. 3 روز است كه دربه در دنبال  سالن مطالعه يا كتابخانه‌اي كه قرائت‌خانه داشته باشد، مي‌گردم اما دريغ از يك كتابخانه، آنهم در پايتخت فرهنگي ايران! يكي مي‌گويد كتابخانه‌اش خصوصي است، ديگري مي‌گويد اينجا متعلق به دانشگاه است، آن يكي هم كه هميشه بسته است. پيش از اين هم مي‌دانستم كتابخانه‌هاي شيراز هر از 10 سال به‌روز مي‌شوند، اما نمي‌دانستم براي يافتن يك سالن مطالعه بايد تا اين حد گشت و دست‌آخر هم نتيچه‌اي نگرفت.

  بعد با خود فكر كردم بي‌دليل هم نيست كه چنين اماكني كم‌يابند. تنها علتش كم‌ياب بودن كساني است كه به آن نياز دارند و تا نيازي نباشد هزينه‌اي صرف ساخت جايي نمي‌شود. كتابخوانها هم با نبودن كتابخانه، عادت مطالعه‌شان ترك نمي‌شود. پس انگيزه‌اي براي مسئولين فرهنگي نمي‌ماند. اما آيا اين توجيه كافي است كه دست روي دست بگذارند و اين گونه فضاهاي فرهنگي را از مردم دريغ كنند؟ آيا وجود سالنهاي مطالعه با امكانات كافي و فضاي مناسب در افراد ايجاد انگيزه نخواهد كرد؟ كتابهاي روز دنيا اغلب گران‌قيمت هستند و گاه كم‌ياب، مسلم است اگر كتابخوانه‌اي به‌روز باشد و مكان مطالعه را فراهم كند مشتريان خود را پيدا خواهد كرد.

   همه اينها را گفتم ولي خودم را نمي‌توانم قانع كنم، مشكل جاي ديگري است، شوق به خواندن در ايراني نيست. تعداد انگشت‌شماري را مي‌شناسم كه تشنه دانستن باشند. ريشه اصلي اين بي‌ميلي و بي‌رغبتي به مطالعه، در روشهاي نادرست آموزش در مدارس است كه از همان دوران ابتدايي به وضوح ديده مي‌شود. بي‌شك همه شما سالهاي اولي كه خواندن و نوشتن آموختيد براي خواندن متون جديد سر از پا نمي‌شناختيد و هر كتاب، مجله يا روزنامه‌اي به دستتان مي‌رسيد با همه كم‌سوادي‌تان مي‌خوانديد. اما كلاسهاي خشك و بي‌روح دوران ابتدايي و تنها براي نمره درس خواندن، تمام انگيزه‌ها را خشكاند و كتاب را تنها به وسيله‌اي براي نمره گرفتن مبدل كرد. شرح معيوب بودن سيستم آموزشي در ايران داستاني ديگر است كه قصد دارم يادداشت بلندبالايي در اين مورد بنويسم، اما در اين اشاره مختصر تنها خواستم دامنه اثر روشهاي غلط آموزشي را در يكي از مواردي كه با آن روبرو بودم شرح دهم" تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل".

   سرانجام تصميم گرفتم درسها را در همين خانه بخوانم و عطاي كتابخانه را به لقايش ببخشم.

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 0:8  توسط سیده زینب بحرینی  | 


حدود 15 روز است كه فرصت نكردم پاي سيستم بنشينم چه رسد كه يادداشتي بنويسم يا حتي نظرات دوستان را بخوانم. سرم حسابي گرم خانه‌تكاني و مهمانداري و دست‌آخر هم مهماني رفتن بود. به معناي واقعي خانم خانه شده بودم و كاري جز خانه‌داري نداشتم. بشور و بساب و بپز.  علاوه بر اينها در بي‌خبري كامل به سر مي‌بردم و از اوضاع ايران و جهان بي‌اطلاع بودم.

    در ميان همه اتفاقات اين روزها، حضور دوستانمان در شيراز آنقدر شيرين بود كه نوروز 85 را يكي از به‌يادماندني‌ترين نوروزهاي عمرم ساخت. گاهي فكر مي‌كنم چرا بعضي دوستي‌ها اينقدر عميق و پايدار مي‌شود. مثل دوستي ما و بچه‌هاي قمي كه من آنها را دوستان روزهاي غربت و تنهايي و به اصطلاح "ياران غار" مي‌نامم. دوستاني كه در سختترين روزهاي زندگي پيدا مي‌كني؛ در اوج جواني و دور از خانواده. روزهاي خوشي بود كه زود گذشت و تنها خاطره‌اي از آن ماند و بس.

 

    بعد هم كه سفر جهرم. ديدار خانواده مادري‌ام و گذراندن اوقات خوشي با جوان‌ترها. زنده شدن خاطرات شيرين كودكي، مهماني‌ها و ديدوبازديدهاي نوروزي، پاي درددل‌هاي هم نشستن، تشكيل صندوق خانواده، آشي به ياد رفتگانمان پختن و خيرات كردن و سرانجام دادن وعده‌هايي براي سال پيش رو كه اغلب از ياد مي‌روند.

 

    نوروز خوبي بود. اميدوارم سال 85 سال نكويي باشد؛ كه گويا از بهارش پيداست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 9:3  توسط سیده زینب بحرینی  |