تبليغاتX
صدای سکوت

برای مادرم که تمام آنچه دارم از بزرگواری اوست. ممنونم برای همه بخشندگی هایت. همه روزها روز توست؛ اما اين روز مبارك و فرخنده روز ديگري است. روزت مبارك.
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 7:37  توسط سیده زینب بحرینی  | 


اين روزها حال و هواي عجيبي دارم. دلم براي خداي دوران دانشجويي، خداي دوران تنهايي يا شايد خداي مهربان روزهاي غريبي تنگ شده است. روزهايي كه واقعا مي‌ديدمش و هر لحظه در زندگي‌ام لمس‌اش مي‌كردم. خيلي دور شدم از آن روزها. از روزهايي كه برايش نامه مي‌نوشتم و با او دوستانه نيايش مي‌كردم، بهتر بگويم خداي آن روزها خيلي نزديك‌تر و خودماني‌تر بود. اما اين روزها يا شايد بهتر بگويم اين سالها كه غرق در زندگي و مشكلات بي‌پايانش شده‌ام خدا غريبه‌تر شده است. شايد من كمتر او  را دوستانه صدا كرده‌ام. ولي مي‌دانم در همه اين سالهاي دوري او  مرا از ياد نبرده يا به حال خود رها نكرده است. نمي‌دانم چرا اما حالا من دلم برايش تنگ شده، براي لطف‌هايش، براي بخشايش‌هايش پيش از هر تقاضايي، براي مهرباني‌هاي بي‌منت و بي‌پايانش و براي اينكه چشمانم را بر ديدن آن همه خوبي‌هاي خودش گشوده بود. يادم هست آخرين باري كه ديدمش درجريان بازداشت همسرم بود. بعد از آن ديگر نديدم‌اش و بهتر است بگويم صميمانه نخواندم‌اش. و مي‌دانم حالا هم كه به يادش افتادم و دلم هوايش كرده، بي‌شك ندايي است كه از جانب او مي‌رسد. همان كه مولانا مي‌گويد:

 

در دل تو مهر حق چون گشته نو            هست حق را بي‌گمان مهري به تو

 

شايد به قولي در "خيلي دور" به او" خيلي نزديك" شوم مثل آن روزها، اما اميدوارم آن خيلي دور، خيلي نزديك باشد براي همه ما.

 

"... تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي

 همت كن

و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است..."
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 0:11  توسط سیده زینب بحرینی  |