تبليغاتX
صدای سکوت

بالاخره سال پر ماجراي 85 هم به پايان رسيد. در آخرين روزهاي سال پيشين و پس از مدتها در خانواده كوچك ما كودكي شيرين و رويايي متولد شد و من براي اولين بار عمه شدم. اين اتفاق خوش بي‌شك شيرين‌ترين يادگارم از سال نه‌چندان خوب 85 است. و اما نوروز 86 ؛ در سرماي تبريز و در خواب زمستاني بي‌خبري از اوضاع جهان گذشت. روزهاي من در تبريز متفاوت از هميشه و هرجاي ديگري مي‌گذرد؛ زندگي با غيرهم‌زبانها و سكوت در همه جمع‌ها و مهماني‌ها كه براي آدمهاي شلوغ و پرسروصدايي مثل من در ابتدا سخت و آزاردهنده است. البته خيلي زود به اين وضعيت عادت مي‌كنم و زبان تركي را هم تا حد زيادي آموخته‌ام اما تا موتور ترجمه‌ام روشن شود چند روزي را بايد بد بگذرانم. مردم تبريز يك اخلاق ويژه هم دارند؛ مردمي كاملا مبادي آْداب و به اصطلاح‌ «انگليسي»! مردم شهرهاي بسياري را مي‌شناسم اما در هيچ كدامشان چنين چيزي نديده‌ام. در خيالم هم نمي‌گنجيد كه روزي عروس تبريز شوم، دنياست ديگر!
+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 12:58  توسط سیده زینب بحرینی  |