تبليغاتX
صدای سکوت

غم و شكوه در روزهاي محرم به هم آميخته است. غم مصيبتي مهيب و دلخراش كه زمين و آسمان را به عزا نشاند و شكوه مبارزه‌اي كه تا زمان هست بدان تاسي مي‌شود و در تمام وقايعي كه در جهان تشيع رخ مي‌دهد نقش كليدي خواهد داشت. قيامي كه براي امر به معروف و نهي از منكر برپا شد و اگر نبود آرمان به اين عظمت و بلند مرتبگي،‌ حسين را چه مي‌شد كه خاندان پيامبر را بدان سرزمين بلا برد؟ فراموش نكنيم كه معناي امربه معروف و نهي از منكر در كلام معصوم مربوط به وظيفه‌اي است كه مردم در برابر حكومت‌هايشان دارند، يعني اين مردم‌اند كه موظف به دعوت حكومت‌ها به معروف و پرهيزشان از منكراند و واي كه چه واژگون شده‌است اين مفهوم وسيع و پرمايه در زمانه‌ي ما.

حسين مرد جاودان تاريخ مي‌ماند چرا كه دستيابي به آرمان بلندش او را از هيچ جانفشاني و جانبازي‌اي باز نداشت. حسين به بشر آموخت كه براي آزاده بودن و آزاد زيستن بهاي گزافي بايد پرداخت، بهايي كه هيچ بهانه‌اي نمي‌پذيرد حتي اسيري و آزار خانواده ات.   

تسلیت ايام و التماس دعا. دعا براي دلهاي شكسته‌اي كه زير بار ظلم قد خميده‌اند، دعا براي لبهاي بسته‌اي كه به حكم ستم دوخته شده‌اند. و دعا براي همه‌ي كساني كه به دامان حضرت حق متوسلند براي خواسته‌هاي كوچك و بزرگشان.

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 8:54  توسط سیده زینب بحرینی  | 


امروز زادروز من است. ۲۵ سال پیش در زمستانی سرد در شیراز به دنیا آمدم و هنوز با گذشت این همه سال و با تمام داستانهایی که در این مدت داشته‌ام در شيرازم، در همان نقطه‌ي آغاز.

 به دنيا آمدم تا انسان باشم؛ اشرف مخلوقات. و حال در ابتداي ۲۶ سالگي‌ام ايستاده‌ام و نگاه مي‌كنم به روزهاي دور و اينكه آيا نزديكم به آنچه برايش پا در اين جهان گذاشته‌ام؟ نمي‌دانم... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 17:2  توسط سیده زینب بحرینی  | 


شب جمعه بود براي مشايعت احمد قابل در فرودگاه شهيد دستغيب شيراز بوديم. خوشبختانه پرواز 2 ساعت تاخير داشت و مي‌توانستيم دقايقي بيشتر از محضر اين پژوهشگر ديني بهره بريم، اما گويا بنا بود اين ساعات به گونه‌اي ديگر و در محضر عزيزي جز او بگذرد. نشسته بوديم روي صندلي‌ها كه مردي با موهايي سفيد از مقابلمان گذشت، مسعود مرد را مي‌شناخت، اما با ترديد. تا به خودمان آمديم مرد در رديف عقب نشست. تلفن همراهش زنگ زد و خودش را براي تماس گيرنده معرفي كرد؛ "بله، شجاعي هستم بفرمائيد..."

باور نمي‌كردم روزي اين‌قدر اتفاقي نويسنده‌ي بزرگي كه نوشته‌هايش روزي تاثير عميقي بر زندگي‌ام داشت، ملاقات كنم و از آن بيشتر اينكه بتوانم دل سير با او سخن بگويم و همه‌ي سوالات انباشته در ذهنم را برايش بازگو كنم.

 

حدود 12 سال پيش بود. پدرم كه خدايش بيامرزد مرد اهل دلي بود. شعر هم مي‌گفت گاه گاهي و شعر هم مي‌خواند هميشه. بيش از آنكه نثر بخواند اين اواخر نظم مي‌خواند. اولين بار از زبان او بود كه نام سيد مهدي شجاعي را شنيدم. نويسنده‌ي كتاب "پدر؛ عشق و پسر". بارها خواندمش و بيش از آنكه داستان را بخوانم از زيبايي نوشتار وقلم نويسنده لذت مي‌بردم.چندي گذشت و من هربار كه پا به كتابخانه‌اي مي‌گذاشتم حتما سراغي از ديگر كتابهاي اين نويسنده مي‌گرفتم. تا اينكه اين بار "آفتاب در حجاب" در برابرم گشوده شد. تاثير اين كتاب بر احوال من بسيار بود آنگونه كه تاكنون از خواندن هيچ نوشته‌اي چنين متاثر نبوده‌ام. از توصيف روزهايي كه پس از خواندن اين كتاب داشتم بگذرم و از آن شب جمعه در فرودگاه بگويم.

 

بعد از سلام گرم شجاعي و استقبالش از هم‌صحبتي، مي‌شد به راحتي در كنارش نشست و با او سخن گفت. مغتنم شمردم فرصت و شروع كردم. از اينكه آفتاب در حجاب را چگونه نوشتيد؟ مكاشفه‌اي در كار بود؟ چه ديديد در عالم معنا كه چنين ترسيم‌اش نموديد؟ خوب حرفهايم را فهميد.به اين جمله‌ي زيبايش در جواب بسنده مي‌كنم كه گفت: اين من نبودم كه مي‌نوشتم... و گرفتم پاسخ تمام سوالاتم را. از انتشاراتش گفت و از "طوفاني ديگر در راه است" و از كتابي كه مدتي است براي حضرت عباس مي‌نويسد و به زودي منتشر خواهد كرد. ايمان داشت كه تنها، واسطه‌ا‌ي بوده براي نوشته شدن اين كتاب‌ها؛ حتي مي‌گفت در ايام محرم يا شهادت حضرت زهرا مانند همه‌ي خوانندگان اين كتب من هم كتابهاي خودم را مي‌خوانم. از سردردهاي شديدش گفت و راز اين درد كه او را بيش از 5 سال است آزار مي‌دهد.

 

و من در راه بازگشت در دل به يادش زمزمه مي‌كردم؛

 

  ...به شكل خلوت خود بود

    و عاشقانه‌ترين انحناي وقت خودش را

        براي آينه تفسير كرد

               و او به شيوه‌ي باران پر از طراوت تكرار بود... (سپهري)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 14:27  توسط سیده زینب بحرینی  |