تبليغاتX
صدای سکوت

هنوز هم نمی خواهم باور کنم مهندس سعدایی رفته! باور نمی کنم چهره مهربانی که هر وقت مرا می دید یادی از پدرم می کرد و خدابیامرزی اش می گفتُ، حالا در کنار اوست. مرگ آمدنی است و همگان رفتنی، اما مرگ گاهی ریحان می چیند بی هیاهو و غافلگیرکننده!

بعد از رفتن ناگهانی پدرم، با شنیدن خبر مرگ آشنایان جز بهت و حیرت حال دیگری ندارم. هر کس می رود یاد او می کنم که چه بی خبر رفت، چه بی مقدمه و چه زود! یادش می کنم که به هوای دیگری خداحافظی کرد با همه و به هوای دیگری رفت! همه چیز برای منِ کم حافظه مو به مو باقی مانده همه آن خاطرات تلخ! همه آن روزهای هول انگیز! همه آن گیجی های دردناک! و همه آن بهت وصف ناپذیر و همه آن باورنکردنها! و حالا باز هم مبهوتم و باور نمی کنم سعدایی مهربانی که مدتی پیش همینجایا شاید  روی همین مبل که حالا من نشسته ام و یادداشت تلخ کوچ او را تایپ می کنم، نشسته بود و با مادرم خاطرات روزهایی که با پدرم بود را مرور می کرد، رفته است برای همیشه! هنوز هم سخت است که بپذیرم آن قلب صمیمی که جز برای خوبی کردن نمی تپید و مدتی بود سخت آزارش می داد، از کار ایستاده است و به خاک سپرده خواهد شد!

شاید حالا که دوستان تماس می گیرند و از آمدن دکتر میردامادی برای تشییع جنازه اش خبر می دهند و برای مراسم فردا قرارها را میگذارند، ذهن ناباور من کم کم نبودن همیشگی مهندس را جدی بگیرد و شاید دیدن نامش در لیست تماسهای موبایلم به یادم بیاندازد که صدای آرامی که پس از تماس با این نام به گوش ات میرسید دیگر هرگز شنیده نخواهد شد. دردناک است و باور نکردنی!  

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 15:3  توسط سیده زینب بحرینی  | 


اینهم از رمضانی دیگر! گذشت به هر سختی که بود، و گاهی به هر شیرینی! که بود! عید گذشته تان هم مبارک.

مدتی است افتادم به جان کتابهای لیسانس، هرتکه ی سوادم افتاده گوشه ای و خاک خورده چند سال. با هر کدامش به خاطره ای رفتم و شب پراضطراب امتحانش "هوش از سرم می برد". یاد دوران جوانی و شور و شرهایش به خیر! یاد دوستانی که هریک به جایی رفته اند دور از من و بیش از پیش این روزها و در کنار دوستان جدید و در سر کلاسهای کوانتوم و آماری یادشان کرده ام و دلم حسابی هوایشان کرده، هوای خوابگاه تمیز و نوساز دانشگاه قم.یادش به خیر، زمانی فاصله اتاقهایمان تا کلاسها ۳ طبقه بود که آن را هم با آسانسور میپیمودیم و صبحها ۵ دقیقه مانده به ۸ بیدار بودیم و ۸ سر کلاس. خودکاری هم جا می گذاشتیم از سر کلاس تا اتاق می رفتیم و می آوردیمش! تا جایی که خوشی زد زیر دلمان و رفتیم حسابی اعتراض کردیم تا دری بگذارند و گذاشتند و مجبور شدیم کمی هوا بخوریم و از حیاط رفت و آمد کنیم. یادش به خیر شبهای امتحان که سالن مطالعه را غرق می کردیم و با هیاهویمان و گاهی قاطی کردنهایمان کسی نمی توانست از صد متری اش رد شود. یادش به خیر سر بعضی کلاسها شیفتی و نوبتی می رفتیم ۵ نفر در هر جلسه، درس خواندن را اینقدر جدی نگرفته بودیم که همه فوق لیسانسی شوند اما شدند!

من آخر صف بودم که حالا و با این همه تاخیر-وقتی که آنها همه دفاع کرده اند از پایان نامه هاشان- دانشجو شدم. شاید اگر کمی کمتر سرم به کارهای انجمن و مشارکت و نشریات دانشجویی بود حالا من هم درسم تمام شده بود و برای دکترا آماده می شدم! اما اصلا پشیمان نیستم از اینکه دوران ۴ ساله تحصیل در قم را چنین پرماجرا و پرحاشیه گذرانده ام. اتفاقا خوشحالم که برای جوانی کردن کم نگذاشته ام و برای تجربه روزهای سخت در دوران تنهایی و دوری از خانواده. برای شناختن خودم در موقعیت های متعدد، موقعیتهایی که کمتر جوانی خود را درگیر آنها می کند(اشتغالات سیاسی را می گویم) بسیار آموختم از آن روزها و از به یادآوردن شان همیشه لذت خواهم برد. اما حالا زمان خواندن است، زمان جدی گرفتن درسها و کتابها و کلاسها، روزهای بدی را در دوری از درس و دانشگاه گذرانده ام چرا که فرصت سوزانده ام در این تاخیر و حالا می خواهم برای خودم جبران کنم این سالها را و باید چنین کنم. برایم دعا کنید می خواهم خوب بخوانم و بدانم.

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 11:51  توسط سیده زینب بحرینی  |