بعد از رفتن ناگهانی پدرم، با شنیدن خبر مرگ آشنایان جز بهت و حیرت حال دیگری ندارم. هر کس می رود یاد او می کنم که چه بی خبر رفت، چه بی مقدمه و چه زود! یادش می کنم که به هوای دیگری خداحافظی کرد با همه و به هوای دیگری رفت! همه چیز برای منِ کم حافظه مو به مو باقی مانده همه آن خاطرات تلخ! همه آن روزهای هول انگیز! همه آن گیجی های دردناک! و همه آن بهت وصف ناپذیر و همه آن باورنکردنها! و حالا باز هم مبهوتم و باور نمی کنم سعدایی مهربانی که مدتی پیش همینجایا شاید روی همین مبل که حالا من نشسته ام و یادداشت تلخ کوچ او را تایپ می کنم، نشسته بود و با مادرم خاطرات روزهایی که با پدرم بود را مرور می کرد، رفته است برای همیشه! هنوز هم سخت است که بپذیرم آن قلب صمیمی که جز برای خوبی کردن نمی تپید و مدتی بود سخت آزارش می داد، از کار ایستاده است و به خاک سپرده خواهد شد!
شاید حالا که دوستان تماس می گیرند و از آمدن دکتر میردامادی برای تشییع جنازه اش خبر می دهند و برای مراسم فردا قرارها را میگذارند، ذهن ناباور من کم کم نبودن همیشگی مهندس را جدی بگیرد و شاید دیدن نامش در لیست تماسهای موبایلم به یادم بیاندازد که صدای آرامی که پس از تماس با این نام به گوش ات میرسید دیگر هرگز شنیده نخواهد شد. دردناک است و باور نکردنی!



