تبليغاتX
صدای سکوت

روزهای پرمشغله ای است. در این هیاهوی نابسامانی اوضاع کشوری که در دستان قدرت طلبان باز هم مثل همه ی دوران و زمانه ها چون بازیچه ی کودکان، دست به دست میشود و در این روزهایی که جان نخبگان این خاک در پس میله های زندان در خطر است و در زمانه ای که نوشتن های بی امان این و آن و گلایه های بر زمین جا مانده ی مردمان راه به جایی نمی برد، من مانده ام و درسهای باد کرده روی دستهایم که مجالی هم اگر برای خواندنش فراهم آید، روان آرامی نیست که پردازشش کند و از پس سختیهای حل مسائل دشوار این سخت ترینِ درسهای بشر ؛ این کوانتوم و الکترودینامیک و ... برآید.

 اگرچه گاه گاهی خبرهای خوبی می آید که برای چند روزی شارژ می شوی و خودت را پیدا میکنی (مثل آزادی سعید نورمحمدی بعد از ۶۲ روز) اما روزها که میگذرد دوباره همان زینب مضطرب و نگران می شوی که همه ی اطرافیانت حالا بیش از دو سه ماهی است از دستت کلافه اند و خودت کلافه تر از همه از دست خودت.

باید خودم را پیدا کنم اما کجای این شب تیره ،نمی دانم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 1:48  توسط سیده زینب بحرینی  |